حکایت فریب
حالا من و حکایت تلخ فریبها
حالا من و تحمل این نانجیبها
حالا چگونه رام شود دل به حرف مفت
کوچیده از حوالی دلها شکیبها
غربت- پناه آینهها بودهام، رفیق!
یکدل نبوده آینه هم با غریبها
دیریست رسم و راه زمانه عوض شدهست
آدمکشیست حاصل ذهن رقیبها
جا کرده خوش به شاخهی نارنجِ صبح، زاغ
جنبیده سُرب، در نفس عندلیبها
ای شاد باد روح زراتشت راستگو!
غیر از دروغ نیست کلام خطیبها
بردند و سوختند و بریدند و دوختند
باد است باد در کف ما بینصیبها
کو سفرههای سادهی دوغ و خیار و نان
کو طعم پرتقال بم و عطر سیبها؟
هی زخم روی زخم تلنبار میشود
ماییم و شانهها و سکوت و صلیبها
دیگر دعا به داد دل ما نمیرسد
دیگر شکسته حرمت امن یجیبها
26/2/97
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۹۷ ساعت ۱:۲۰ ب.ظ توسط بقا
|