برای دکتر جابر عناصری
ای مرد درد! رفتی و پاسات نداشتیم
داغی دگر به سینهی شَهرت گذاشتیم
در بودنات بدا که نبودیم و ناگهان
در رفتنات فقط دو سه بیتی نگاشتیم
ما آب را همیشه گل آلوده خواستیم
ما بذر کینه در دل آیینه کاشتیم
ما رویش بلند و سزاوار باغ را
در خاک خود به دست تبر بازداشتیم
تا پاسبان حرمت اندیشهها شویم
ما باد را به معبد آتش گماشتیم
دردا که با گواهی تاریخ رنجمان
تا آسمان، لوای حسد برفراشتیم
28/1/95
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۸:۲۶ ق.ظ توسط بقا
|